|
سلام! میدونید چی شده؟ دلمون از اینجا گرفته...من و دچار... داریم میبینیم احساساتمون که توی این بلاگ نوشته می شن دارن قاطی یه بحثای بچگانه ای می شن.. داره گند می خوره به روابطمون... داره گند می خوره به حال و اوضاعمون..دچار و من... کسی مجبور نیست این وضع رو تحمل کنه... ما هم مث همه.. بالاخره یا اینجا و ادماش باید به خودشون بیان.. یا ما می ریم یه جا دیگه که "خودمون" بمونیم................. ت.ا/ج.م : آهای آدم ناشناس بی وجود! اگه بخوای به این بی وجودی ادامه بدی یه مترسک بوگندو بیشتر نمی شی...تازه اگه بخوای خیلی پیشرفت کنی تو زندگیت!!! ج.م/ت.ا: جواب همه سوالایی که با کی و کجا و چه وقت و با کی و اینا شروع می شه:<<<<<<معلوم نیست! ت.ا/ج.م:اینجا انگار یه عده صاحاب دارن یه عده هنوز تنهان...در هر صورت این به من و دچار هیچ ربطی پیدا نمی کنه...الان یکی مون صاحاب داره اون یکی هم هیچ علاقه خاصی به بچه هایی که تو این بلاگ یا بلاگهای دیگه رفت و آمد می کنن نداره....=> دیگه حرف بیخود نشنوم!وگرنه با خودم طرفید.. ج.م/ت.ا: همه چی مفهومه؟ ت.ا/ج.م: می گن تو بحث بین آدم نجیب و آدم دریده همیشه آدم دریده برنده می شه....اینم جواب اونی که خودش می دونه. ج.م/ت.ا: دلمون از همه تون پره:-؟ ت.ا/ج.م:همین!!!! بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم.... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 1:43 توسط memol |
آدم توجه نکردن به هر چیز و هر کسی که باشم آدم نادیده گرفتن این حرف نیستم ... ** خب میخوای بری برو دیگه ! خودت و کشتی ... به یاد ندارم به کسی توهین کرده باشم . نمیدونم جواب کدوم یکی از برخوردام توی این جمله داده شده .. فقط میدونم خیلی به شخصیتم بر خورده .. خداحافظ رفقا ... ج.م ) از نظر من صاحب این جمله آدم نیست .. آدما نظرشون رو با اسم خودشون بیان میکنن نه با اسم ناشناس ... خوش به حالمون که تو جمع دوستانمون یه چنین آدمی وجود داره ... بیاید همه با هم افتخار کنیم ! ت.ا: memol:با زرد نوشتم که اونی که این کامنت رو گذاشته بدونه حالم ازش بهم می خوره..یعنی به طرز نفرت انگیزی از آدمی که وجودشو نداره با اسم خودش حرف بزنه و بعدم به عنوان یه ناشناس حرف مفت می زنه چندشم می شه.. دچارم می دونی من اهل دل سوزوندن بیخودی و طرفداری و اینا نیسم.الانم نمی گم نرو ولی می گم اگه بری این بی وجود خیلی خوش به حالش می شه و من اینو نمی خوام.می خوام بمونی حداقل نشون بدی واسه حرف من و دوستای دیگه مون بیشتر از اون آدم چندش ارزش قائلی..... دلت بزرگتر از این حرفاست که بخوای ماها رو ندید بگیری.. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 23:44 توسط دچار |
دارم فکر میکنم .. + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 14:57 توسط دچار |
اینجانب دچار ای سوخته سوخته سوختنی بدین وسیله از نویسندگی در این وبلاگ استعفا داده و تمامی حقوق این وبلاگ اعم از نویسندگی ، کلیه کامنت های خصوصی و عمومی ، لینک ها و تمامی نوشته های وبلاگ را به memol عزیز واگذار میکنم ... با تشکر از شما خواننده موتوشخص دچار ... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 12:34 توسط دچار |
ج.م ) تولد امام رضا ( ع ) مبارک ..تاریخ فوق العاده عجیبیه
امروز عصر ساعت شیش و خورده ای تلفن زنگ خورد و من به دلایلی نرفتم سمتش تا اینکه بهم گفتن تلفن با من کار داره .پرسیدم کیه ؟ خواهرم گفت نمیدونم نشناختمش گفتم نمیشناختیش و انقدر قربونت برم عزیزم ، خواهش میکنم مراحمی، سلام به خونواده برسون و بله خونس گوشی دستتون باشه نثارش کردی ؟ جوابی نداد و رفت .. منم گوشی رو گذاشتم دم گوشم و گفتم سلام .. گاهی دوست دارم مکالمه رو به جای بله الو یا جانم با سلام شروع کنم .. خیلی تو تشخیص صدا از پشت تلفن استعداد ندارم و این موضوع معمولا همه رو عصبی میکنه .. احتمالا یکی دو نفر از کسایی که این پست رو میخونن الان دارن حرفم و تصدیق میکنن و هر کدوم بنا بر میزان شخصیت و متانتشون دارن یه چیزایی تو دلشون میگن که البته حدس زدن نوع حرفایی که تو دلشون زده میشه اصلا سخت نیست .. از صدای همیشه بمش فهمیدم رفیق قدیمیمه که خب الان دیگه تقریبا کمتر همدیگه رو میبینیم و فقط هراز چند گاهی با هم یه گپ دوستانه میزنیم .. بعد از اینکه کلی به صدام خندید و گفت مثل پسر خاله ها و پسر عموها و پسرهای همسایشون شدم و دارم مرد میشم و دیگه نمیشه به عنوام یه دختر روم حساب کرد جیغش رفت رو هوا که آهای فلان فلان شده امروز چه روزیه ؟ گفتم نمیدونم گفت حدس بزن که اگه نگی به سالم بودنت شک میکنم و آبروت و میبرم و .. گفتم من نمیدونم امروز چه روزیه خودت بگو .. البته قبلش یه حدس مسخره هم زدم و گفتم امروز روزیه که برای اولین بار با محمد حرف زدی ؟ گفتن این حدس مسخره همان و بارش بد و بیراهای دوستانش همان .. گفتم اصلا من نمیدونم خودت بگو ! یهو جیغ زد و گفت امروز هشت هشت هشتاد و هشته .. با یه خسته نباشید گفتن بهش فهموندم که خیلی لوسه و اصلا حرکتش با نمک نبوده که گفت خنگ جون ! امروز هشت هشت هشتاد و هشت یعنی اون روزیه که اول دبیرستان بهم قول داده بودیم ساعت هشت شبش جلوی مدرسه باشیم .. گفتم چی ؟؟؟ امشب ؟ گفت آره نیم ساعت دیگه آماده باش تا بیام با هم بریم سر قرار .. گفتم ول کن رفیق ما با هیچ کدوم از بچه ها دیگه ارتباط نداریم . من شماره ی هیچ کدومشون و ندارم. حتی اسماشون و یادم نمیاد .. اونا هم نمیان .. مطمئنم که یادشون رفته !! گفت تو بیا بریم نبودنم یه دور میزنیم و بر میگردیم .. انقدر اصرار کرد و قسم داد و تهدید کرد که قبول کردم برم ! خلاصه اینکه آماده شدم و رفتم سر قراری که گذاشته بودیم یه پنج دقیقه ای به اصرار دوستم ایستادیم و صاف صاف این ور و اون ور و نگاه کردیم و از خاطرات گفتیم که یهو دیدیم یه ماشین داره با سرعت میاد سمتمون و یه ریز بوق میزنه .. رسید دو قدمیه ما و زد رو ترمز که دیدیم نسترن و سارا از ماشین پیاده شدن و با آغوش باز دارن میان سمتمون و بعدشم من فقط صدای جیغ شنیدم .. چیزایی که میدیدم رو نمیتونستم باور کنم .. اصلا باورم نمیشد که یادشون باشه قرارمون و ! در حال احوال پرسی و تو سر و کله زدن هم بودیم که دیدیم یه ماشین دیگه اومد جلومون پارک کرد .. این دفعه مهسا با دوست پسرش پیاده شدو دوباره همون ذوق کردنا اتفاق افتاد .. همین جور که ایستاده بودیم فرانک و نامزدش .. سوگل و همسرش .. نیوشا و دوست پسرش و کلی دیگه از بچه ها خودشون و رسوندن .. من هاج و واج مونده بودم .. بچه ها خیلی خیلی تغییر کرده بودن .. همشون خانوم شده بودن و جلوی همراهاشون فوق العاده خوشگل برخورد میکردن .. دیگه خبری از اون چرت و پرت گفتن ها و تیکه انداختن ها و حرکات خاص نبود تا اینکه همراهان دوستان ما رو چند دقیقه ای تنها گذاشتن .. باور نمیکنین اگه بگم چه جوری شخصیتا برگشت .. اون خانوم های موتوشخص یهو تبدیل شدن به اراذل اوباش .. اون بله بله گفتن ها و احوال پرسی های خوشگل تبدیل شد به چطوری خره و کجایی دیوونه و .. چند دقیقه بعد همراهان محترم دوستان اومدن و هر کدوم به خاطر کارایی که داشتن از دوستام خواستن که خداحافظی و جمع و ترک کنن.. بازم همون روبوسی ها و حرف های اول ملاقات و بعدشم خداحافظی تا نه نه نود و نه .. ج.م ) این قرار با دوستای کلاس اول و دوم دبیرستان گذاشته شده بود .. ج.م ) سال بعدش من از اون مدرسه رفتم پیش memol و دوستان .. ج.م ) هنوزم باورم نشده ... الکی الکی رفتم سر قرار !! ج.م ) memol خانوم میدونم که الان میای و مینویسی که من همیشه صدای تو رو پشت تلفن نمیشناسم .. ج.م ) سال نود و نه حتما همه با بچه هاشون میان .. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منم بیریخت امشب یه حرکتی رو نشونم داد که فکر میکنم توی ذهن هر دختری یه خاطره ای ازش وجود داشته باشه .. ** تل سرش و اوورد رو پیشونیش و بعد بردش به سمت موهاش .. بعد تل و تا وسط سرش کشید و بعد از اون اووردش جلو تا یه کاکل کوچولوی پهن به وجود اومد . بعد به من گفت دچار نگاه کن بگو یاد چی می افتی ؟ منم گفتم یاد بچگیامون که عاشق این بودیم که تلمون و اینجوری بذاریم روی سرمون ج.م ) یادتون اومد خانومای محترم ؟؟ + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 0:12 توسط دچار |
چند وقته دلم تو کوچه های پیچ در پیچ و بن بست تهرانه باز... دلم تو کوچه محسنین تجریشه..تو خیابون دربند..بالاتر از دانشکده پیراپزشکی.. یه کوچه تنگ و قشنگ.. اولین باری که قدم زدم توش نم نم بارن میومد..و کل کوچه پر شده بود از برگهای زرد و قرمز... یه گربه سیاه ملوسم اونجا بود که تا من و می دید بهم خیره می شد و میو میو می کرد... یه درگاهی هم بود... یه درختی هم بود آخر کوچه که تو پاییز همه برگاش قرمر می شد... منم بودم...تنهای تنها... مگه چیه؟من عاشق اون کوچه ام..! چند وقته دلم تو بزرگراه آیت الله کاشانیه دوباره و اونهمه راهی که توی اون هوای محشر بهاری پیاده از مترو تا در خونه طی می کردم... دلم لا به لای شاخه های بنفش اقاقی تصفیه خونه شهرزیباست... دلم تو اون مسیر خاکی و قشنگ پارک کوچولوی میدون پونکه...کنار همون نیمکت زرد بین دو تا درخت کاج..ساعت هفت صبح...با اون سرمایی که پوستم رو قلقلک می داد و من که لجوجانه حتی زیر نم نم بارون همونجا می نشستم... دلم لابلای بوته های رز و نسترن دانشکده توانبخشیه که اول صبحی باغبون همه جا رو آبپاشی می کرد و وقتی می خواستی یه گل رو بو کنی نوک بینی ت خیس می شد... دلم تو خیابونای تهرانه و اون بستنی فروشی لعنتی که شادی از سر و روش می بارید.......و انقدر خودش و آدمای دور و برش شاد بودن که منم احساس خوشبختی می کردم... دلم گیر کرده تو همه روزای بارونی تهران... اینجا هم وقتی بارون میاد محشره...پاییز طلایی ش معروفه و آدم حاضره یه صبح تا شب فقط تو خیابونایی راه بره که پر شده از برگای زرد و نارنجی و سبز و قرمز... و همه جا خیس و سرده... اینجا هم روزایی هست که من انقدر از خودم آزادم که دلم هیچی نمی خواد... ناشکری نمی کنم.... من همونم...همون بچه شنگول و شاد که اگه می خواست از در و دیوار بالا می رفت...همونی که می دونه هر کی رو که بخواد می تونه مسحور کنه...همونی که براش هیچ محدودیتی تو هیچی وجود نداره...همونی که هنوزم خنده هاش به قدری شاده که همه رو می خندونه و گریه هاش به قدری تلخه که همه رو ناراحت می کنه... من همونم ... آره...من با همه تلخی هایی که تو وجودم رفته...هنوز همونم... ت.ا: هی فلانی! باور کن! ت.ا:دچار از اون پسره که یه روزی دستاشو کرم زدی چه خبر؟میبینیش هنوز؟ ت.ا:دلم می دونی چی میخواد؟کلوچه عسلی..... ت.ا: این منم! زنی تنها...در آستانه فصلی سرد.......... + نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 23:17 توسط memol |
ج.م ۱ ) بعضی ها لجشون گرفته مورچه گازشون گرفته ..
ج.م ۲ ) از این به بعد تک پسر مردادی جمع ما اردیبهشتی میشود ..
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 23:22 توسط دچار |
سر انگشتام افتضاح درد میکنه ! جدی جدی دارم اذیت میشم .. یه حس مور موری و سریعا پشتش یه حس خشکی خاصی رو سر انگشتام احساس میکنم ..اگه آزمایشگاه مجوز خون گیری داشت مجبور نبودیم با لنست زدن به حداقل نه تا از ده تا انگشتمون خون بگیریم . اگه هرکدوم از پسرای ایش ایشی و فیش فیشیه کلاس حاضر میشدن نفری دو سه تا لنست بزنن الان دستای من اینجوری نبود !!! کاش بودید و قایم شدنشون و پشت همدیگه و در و دیوار و میز و تخته میدیدید .. کاش بودید و ترس و تو اون چشمای ورقلنبیدشون میدیدید .. کاش بودید و میدیدید خودشون و چه قدر مصنوعی و بیریخت با نوشته های روی تخته و کیفاشون مشغول میکردن .. به یکیشون گفتم تو آزمایشگاه جونوری میگفتی از سوسک و ملخ و خرچنگ و قورباغه و موش نمیترسم و فقط چندشم میشه حالا چی ؟ از لنست زدنم چندشت میشه ؟ گفت نه بابا !! بچه ایا .. ترس چیه ؟؟ به جون مادرم فقط مور مورم میشه .. گفتم باشه ترم دیگه تو کلاس هماتولوژی میبینمت !! اون موقع دیگه بهونت چیه ؟؟ کاش حداقل مثل یه مرد سرشون و میگرفتن بالا و میگفتن میترسیم .. اگه میگفتن من توی هر انگشتم سه تا لنست میزنم و هرچی خون از دستم میومد رو دو دستی تقدیمشون میکردم .. اما وقتی یه عالمه بهونه ی الکی پلکی ردیف کردن و نیومدن خون بدن لج کردم و از خونم یه قطره هم بهشون ندادم .. تو کلاس دو تا دختر بیشتر نبودیم برای همینم مجبور شدن یکی از دوستاشون که بهش میگفتن پهلوان و بفرستن جلو !! پسره سرش و گذاشت رو شونه ی دوستش و من سه بار واسش لنست زدم .. من خجالت میکشم از اینکه بگم : پسره جیغ کشید.. تا آخر کلاس یه ریز میگفت تو از روی حرص لنست و محکم زدی به دست من !! عین بچه ها هر دو دقیقه یه بار دستش و نگاه میکرد .. رفتم بهش گفتم چسب زخم میخوای ؟؟ گفت میشه خواهش کنم درک کنید که دردم گرفته ؟؟ یه لحظه دلم واسش سوخت گفتم بله میشه .. یه لبخند کوچولو هم گوشه ی لبم بود که فکر میکنم همون بس بود براش. ج.م ) فکر کنم دیشب تا صبح تو بغل مامان جونش گریه کرده و به من فحش داده .. شایدم الان بیمارستانه .. ج.م) اگه میشد و میتونستم حتما یه پیراهن دخترونه ی گل گلی واسش میخریدم تا از فردا بپوشه.. البته بچه گانش رو . ج.م ) اون موقع که کوچولو بودم پسرا یه جور دیگه ای مرد بودن .. ج.م ) خود منم از آمپول و سوزن و .. خیلی میترسم و تا حالا یه بارم آمپول نزدم اما گاهی مجبوریم و باید دست از لوس بازی برداریم . اگه خودشون و لوس نمیکردن دو نمره از نمره ی پایانی رو از دست نمیدادن .. منت من و هم برای دیدن گلبول ها زیر میکروسکوپ نمیکشیدن ! + نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 14:51 توسط دچار |
منم خانوم آتیش پاره memol خانوم بیریخت عاطفه خانوم بزرگتر پریزاد خانوم نپریده شیما خانوم همشهری تارا خانوم خانوم معلیم شیوا خانوم عزیز تینا خانوم محترم روزتون مبارک ..
ج.م ) پسرا هم میتونن برن بپکن اونم به دو دلیل : اول اینکه روزی به اسمشون نیست و دوم اینکه امروز روز ما دختر خانوم های موتوشخصه .. ج.م ) آقایون پسر ! چون روزی واستون ثبت نشده روز ما رو تبریک نمیگید ؟ حسادت آخه تا چه حد ؟؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 15:58 توسط دچار |
سلام .. با این حال که وبلاگا نیمه تعطیل یا کلا تعطیله اما من انقدر معرفت داشتم که به تاریخ تولداتون یه نگاه بندازم و تولداتون رو تو وبلاگ تبریک بگم. واقعا واسم تاسف آور بود که میدیدم حتی بعضی ها تولد همدیگه رو هم تبریک نمیگن .. یا بعد از بیست و اندی روز میان تبریک میگن که از نظر من نگفتنش از گفتنش بهتره !! توی یه دوستی خیلی از چیز ها مثل بی معرفتی فاجعس !!!! درسته که من به قول خیلی ها واسه خودم شاد و خجسته و فرخنده ام اما تا زمانی میتونم بخندم که سنگینیه یه نگاه چپ چپ و حس نکرده باشم .. چند بار باید به یه دوست گفت که بخند و شاد باش ؟ خیلی اومدم و مثل قبل واستون نوشتم خیلی از مواقع سعی کردم بهتون بفهمونم بیش از حد ساکتین اما نشد .. قبول کن تا جایی میشه پیش رفت که شخصیت خود آدم آسیب نبینه ! من از آویزون شدن به کس دیگه و اصرار کردن بینهایت بدم میاد . اولین مثال همه ی این حرفایی که میزنم من و ممولیم ! به کامنتاش یه نگاه بنداز .. یه ماه بعد از پست میاد کامنت میذاره با اینکه خودش میدونه من چقدر از این حرکات بدم میاد و واسه ی من حکم بد و بیراه گفتن و داره . آقا سلمان عذر میخوام که این حرف رو میزنم ! اما اگه واقعا انقدر مشکلات زیاده که نمیتونیم حلشون کنیم و انرژیک باشم و اگه زندگی فشاری بهمون اوورده که تحملش در حد توانمون نیست بهتر نیست از یه نفر کمک بخوایم؟ همه میدونن که این حالت های روحی دوره ایه و این دوره هم معمولا کوتاهه اما ظاهرا این قضییه برای ماها از یه دوره ی کوتاه خیلی خیلی بیشتر شده.(متوجه منظورم شدی ؟) من میتونم خیلی راحت به خودم بقبولونم که وبلاگ خودشونه و اختیارش و دارن اما اصلا دوست ندارم اینجوری فکر کنم چون به نظر من همه توی وبلاگ من و من توی وبلاگ همه حق دارم .. همون قدر که وقتی میدونیم یکی از خواننده های وبلاگمون فلان مشکل جسمی رو داره و به خودمون اجازه نمیدیم با نوشتن راجبش باعث اذیت شدن خوانندمون بشیم حق هم نداریم با بی حال بودنمون اذیتشون کنیم ! این نظر منه و فکر هم نمیکنم که نظر مزخرفی باشه .. ممنون که خوندیم + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 15:38 توسط دچار |
|
| ||||||